شماره مطلب : 2380
زمان انتشار : 96/3/8 - 13:56 2017/5/29
فکرش را بکنید، اگر روزی که این شهید در حالت کُما قرار گرفته، فرزندی به دنیا آمده باشد، روزی که این شهید از دنیا رفته، آن بچه هیجده ساله بوده. باز هم اعتراف می کنم که از درک مطلب عاجزم...
شهیدی که 18 سال در کما بود

اعتراف می کنم که از درک این موضوع عاجزم

فکرش را بکنید، اگر روزی که این شهید در حالت کُما قرار گرفته، فرزندی به دنیا آمده باشد، روزی که این شهید از دنیا رفته، آن بچه هیجده ساله بوده. باز هم اعتراف می کنم که از درک مطلب عاجزم...
 
دیروز در گلزار شهدای اصفهان، توفیق زیارت مادر شهید طاهرزاده را پیدا کردم. توفیق بیشتر اما دعایی بود که این مادر شهید برایم کرد.
 
شهید طاهرزاده در ۱۷ سالگی دچار موج گرفتگی شد و حدود یک ماه بعد از این مجروحیت، در حالت بیهوشی و کُما قرار گرفت. علیرغم اینکه پزشکانش خبر از فوت چندماه بعد او داده بودند، اما این شهید ۱۸ سال در حالت کُما باقی ماند و در طول این مدت، پدر و مادرش از او پرستاری کردند!
 
اقرار می کنم آنچه را که می نویسم، نمی فهمم. اعتراف می کنم که از درک این موضوع عاجزم. من سال ها به رمز و راز این شهید و خانواده او فکر کرده بودم، اما دیروز که در برابر این مادر قرار گرفتم، به حقارت خودم و به عظمت این پدر و مادر بیشتر پی بردم، دیروز گوشه ای از عظمت مقام مادر را در این مادر شهید دیدم!
 
 ۱۸ سال (در این عدد کمی تامل کنید) پدر و مادری، یک تکه گوشت و استخوان بدون تحرک و تکلم را در گوشه اتاقشان پرستاری کردند.
 
حتی الان که این کلمات را می نویسم، باز هم اقرار و اعتراف می کنم که از فهم آن عاجزم! پرستاری و تر و خشک کردن فرزندی بدون تحرک و تکلم، نه یک روز، نه یک ماه، نه یک سال، نه دو سال، نه پنج سال، نه ده سال که هیجده سال در حالت کُما باورش سخت است!
 
فکرش را بکنید، اگر روزی که این شهید در حالت کُما قرار گرفته، فرزندی به دنیا آمده باشد، روزی که این شهید از دنیا رفته، آن بچه هیجده ساله بوده. باز هم اعتراف می کنم که از درک مطلب عاجزم...
 
پاسخ به خون این شهدا و خون دل های که این مادران و پدران شهید خورده اند، برای ما چقدر سخت خواهد بود...
 
سال ۸۰ امام خامنه ای به دیدار خانواده این شهید رفت. بخشهایی از مصاحبه پدر این شهید در این باره را بخوانید:
 
دو سه سال بود حضرت آقا نماینده‌اش را می‌فرستاد اصفهان برای سرکشی به تقی. با این حال ما چشم‌انتظار قدم‌های مبارک خودش بودیم. هر روز برای دیدار لحظه‌شماری می‌کردیم. تا این که سال ۸۰ فرا رسید و آقا تشریف آورد اصفهان.
 
 همه اهل کوچه می‌دانستند برای دیدن تقی خواهد آمد؛ به همین خاطر صبح تا شب کشیک می‌کشیدند تا آقا را ببینند. سرانجام انتظار به پایان رسید و آقا خیلی ساده تشریف آورد. همسایه‌ها به او خوش‌آمد گفتند و او تشکر کرد، احوالپرسی کرد، بعد وارد منزل شد؛ دستی روی پیشانی‌اش کشید و ذکری گفت؛ تقی چشمانش را باز کرد و او را تماشا کرد. چه ارتباط خوبی با آقا برقرار کرد! از خوشحالی زبانم بند آمده بود. نمی‌دانستم چه بگویم. این دومین خوشحالی بزرگ دوران زندگی‌ام بود. یک بار ورود امام به ایران و حالا ورود آقا به منزلمان. آقا به تقی گفت:
 
محمدتقی! میشنوی آقاجون؟
میشنوی عزیز؟
میشنوی؟
در آستانه‌ی بهشت، دم در بهشت، بین دنیا و بهشت قرار داری شما؛
خوشا به حالت…
 
 نکته‌بین‌ها فهمیدند کسی که دم در بهشت باشد، مگر یک لحظه هم هوس بازگشت به دنیا به سرش می‌زند؟ مگر کسی این حال خوش را با همه دنیا عوض می‌کند؟ نکته بین‌ها از همان لحظه منتظر شهادت محمد‌تقی بودند.

اضافه کردن دیدگاه جدید